سایه من

خط خطی های من

چند روزی بود که دیگر اصلا حالش خوب نبود ، این را هم مثل همیشه از بقیه پنهان می کرد ، لبخندها و شادی مصنوعی ابزارش بود ! ولی دیگر درد امانش را بریده بود ، رمق نفس کشیدن را هم نداشت !

پیش مادرش رفت ؛ نمیخواست باز ناراحتش کند ولی چاره ای نداشت ، ولی چشمهایش باز گویای همه چی بود !

مادرش گفت : زهرا جان ناراحتی ؟ درد داری ؟ و زهرا که انگار منتظر همین یک جمله بود سیل اشک از چشمانش جاری شد. دیگر طاقت نداشت همان جا بر روی زمین افتاد...

چشمانش را که باز کرد ، صحنه همیشگی بیمارستان را دید ، دلش گرفت ، این را نمی خواست ؛ به چیز دیگری نیاز داشت ، در این چند روز همش منتظر این بود که حامد نتیجه را به او خبر دهد ولی از حامد هم خبری نبود ! این بیشتر نگرانش میکرد...

جواب آزمایش هایش رسید ! اصلا خوب نبود ، این را خود زهرا هم حس کرده بود ؛ مطمئن بود که اتفاقی قرار است بیفتد ولی هنوز امید داشت ، امید به دیدن کسی که آرزویش بود ، آرامش دهنده قلب خسته اش ، قلبی که از جسمش بیشتر خسته بود...

مادرش در گوشه اتاق از فرط ناراحتی نمیدانست شیون کند یا اینکه به دخترش امید دهد ؛ چه کسی از دل مادر خبر داشت ؟!

زهرا باز جمله همیشگی اش را به سوی مادرش خطاب کرد: " چیزی را که به زور و جبر از خدا بگیری ، خیلی زود از دستش میدهی " خودش هم نمی دانست که پشت این حرفش چه منطق و فلسفه ای قرار دارد ولی با تمام وجود این حرف را باور داشت...

چاره ای نداشت باید انتظار می کشید تا ببیند چه در طالع اش نشسته ؛ ولی به کمترین چیزی که توجه داشت جسم خودش بود ، او سودای دیگری در سرش بود ؛ سودای مردی که او را "عشق من " خطاب میکرد ! ولی خودش می دانست که چه بر سر عشقش آورده برای همین همیشه به اینجا که می رسید مهر سکوت بر اندیشه اش می زد !

3 روز گذشت ؛ همه به ملاقتش آمده بودند ؛ زهرا سراغ حامد را از نوشین می گرفت ولی او هم ازش خبری نداشت ؛ تنها راه دستیابی به حامد شماره ای بود که در دسترس نبود !!

در انتهای روز حالش خیلی بد شد ، نفسش قطع شد ، بیهوش شد ، فقط صداهای گنگی را در اطرافش می شنید ، که برای یاری او کاری می کنند ، توان پاسخ گویی به شنیده ها را نداشت ، در آن وضعیت فقط ترسیده بود که نکند فرصت به انتها رسیده ؛ او هنوز منتظر بود ، منتظر بود...

صبح روز بعد چشمانش را به سختی باز کرد ، پلکهایش سنگینی عجیبی داشت ! به سختی سایه های مبهمی را تشخیص داد ، همه ناراحت و با چشمان خیس او را صدا میزنند ، ولی او یارای پاسخگویی نداشت ، برای همین دوباره چشمانش را بست ،  چند ساعتی را استراحت کرد و باز چشمانش را گشود ...

اتاق خلوت شده بود ولی حضور 2 نفر را احساس می کرد ، سرش را به سمت در خم کرد ، 2 مرد را دید ، حامد و آرشام !

باور نمیکرد ، انگار در رویا بود ، چشمانش خیس شده بودند ، نمیتوانست صورت آن دو را ببیند ، اشک های لعنتی ! تمام شوید ! دیگر که او آمده است ! اکنون میخواهم او را ببینم !

حامد و آرشام متوجه هوشیاری زهرا شدند ، با عجله به سویش دویدند !

زهرا ! زهرا ! بالاخره آوردمش !! صدای حامد بود که فضای اتاق را پر کرده بود ! حامد سعی میکرد که خود را خوشحال نشان دهد ولی اصلا بازیگر خوبی نبود !

زهرا فقط به آرشام خیره شده بود ، چشمان خیسش مانع دیدن صورت آرشام میشدند !

و آرشام که مبهوت از وضعیت که در رو به رویش بود ، به آهستگی جلو رفت و گفت : سلام !

زهرا نمیتوانست پاسخ دهد! داشت از غصه این که چرا تارهای صوتی اش به ارتعاش در نمی آیند که در جواب بگویند " سلام عشق من " ، خفه میشد !

برای همین تصمیم گرفت از همان اشکها استفاده کند ، قطره ای اشک از اشکهای جمع شده در چشمانش را به نشانه سلام بر گونه هایش روان ساخت ! فکر نمیکرد فرصت را تا این حد از دست دهد که حتی توان سلام گفتن را هم نداشته باشد !!

رو به رویش غروب آفتاب را در پنجره دید ! نفس هایش به شماره افتاد !! صدای آژیر دستگاه ها بلند شد ، حامد ترسیده بود ، نمیدانست که به کدام سو بدود فقط  با صدای بلند کمک میخواست !

آرشام که بر حیرتش افزوده شده بود فقط دستانش را بر میله های کنار تخت قلاب کرده بود ، و به چشمان خیره زهرا که صورت او را نگاه می کرد چشم دوخته بود ، میدانست که زهرا چیزی میخواهد به او بگوید ، ولی نمیدانست چه چیزی ! صدای مبهمی را می شنید که از او میخواست " بلندم کن " ؛ حرکات آرشام هم غیر عادی بود .ناگهان به سمت زهرا رفت و پیکر خسته او را به سمت بالا خم کرد !

صدای آه ضعیفی در گوشش پیچید ! و چشمان منتظر زهرا در برابر غروب آفتاب - در حالیکه پیکر خسته اش در آغوش آرشام بود- برای همیشه باز ماند !

صدای فریاد ناله ها و صدای دیگران برای دور سازی همه از اطراف زهرا فضای اتاق را پر کرد ! و آرشام گیج و مبهوت در لا به لای دستان دیگران از زهرا دور شد !

ساعت ها گذشته بود و آرشام همچنان بر سر جایش نشسته بود و مدام سوالات تکراری بی جواب را در سرش مرور می کرد ! چرا ؟ چه شده است ؟ نمیدانم ؟ من ؟ زهرا ؟ چه اتفاقی افتاده ؟!

صدایی او را از افکارش بیرون کرد !

آقا ! آقا ! این ها وسایل به جا مانده از بیمار شماست ، باید آن ها را به شما تحویل دهم ! آرشام بدون کلامی دستانش را دراز کرد و آن ها را گرفت و بر روی زانو هایش قرار داد! حرکات پاهایش باعث شد که تکه کاغذی از لا به لای وسایل بر روی زمین بیفتد ، خم شد و آن را بر داشت !

" سلام آرشام "

نمیدانم حرفهایی که الان برای تو دارم مینویسم را میتوانم روزی به خودت هم بگویم یا نه ؟! از کجا باید شروع کنم ؟ از لحظه آشناییمان ، از لحظه شماره دادن به هم یا از اولین تماس یا پیام؟!

یادت می آید شب اول که منتظر اولین تماس من بودی و من خواب مانده بودم ، وقتی نصف شب ناگهان از خواب بیدار شدم کلی تماس و پیام از تو رسیده بود ! وای چقدر خوشحال شده بودم ، از اینکه اینقدر نگرانم شده بودی خوشحال شدم ، بعد وقتی همان موقع جوابت را دادم انتظار نداشتم که بیدار مانده باشی و جوابم را بدهی ؛ ولی تو این کار را کردی و همان لحظه جوابم را دادی ؛ بیشتر خوشحال شدم! ولی هیچگاه بهت نگفتم....

وای نمیدانم چرا این به یادم آمد از بین آن همه خاطرات خوش با تو بودن !

و من چه ناجوانمردانه کسی را که با او این خاطرات را ساختم مورد رنجش و بی محبتی خود قرار دادم !

اکنون فقط از تو میخواهم که مرا ببخشی ، تا بتوانم در درون آرام شوم !

با اینکه چیزهای بیشتری میخواهم ، میخواهم برای یک لحظه هم که شده ؛ حتی لحظه آخر را ؛ در آغوش تو سپری کنم تا بتوانم آرام شوم !

شاید فرصت به آغوش کشیدن تو را نداشته باشم ولی از تو می خواهم که حداقل مرا ببخشی ، مرا ببخشی با آنکه عاشقت بودم هیچ گاه جمله " دوستت دارم " را بر زبان نیاوردم ؛ چون میدانستم که نمیتوانم تو را برای همیشه داشته باشم !!!!

ولی در این سطر آخر فقط میخواهم بگویم : دوستت دارم آرشام !

........

چشمان آرشام بر روی صفحه به دنبال سطرهای بیشتر می گشت ولی چیزی پیدا نمی کرد ! چند بار نوشته را خواند و باز در آخر به همان جمله می رسید " دوستت دارم آرشام ! "

و اکنون در اندیشه آرشام فقط این موضوع بود که فقط خود اوست که میداند زهرا به آرزویش رسید !

 

پایان- 27 خرداد 1391 ساعت 6:17 بامداد 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط سیامک حیدربیگی نظرات () |

Design By : Mihantheme