روز بیست و دوم : ماهی قرمز

چشمانم خیس وصال دیگران است . این حسادت نیست ، این رود غصه ای است که به ناحق به دریای اشک منتهی می شود.دیگر حتی نمیتوان به ماهی قرمز درون تنگ بلور دل بست ، با آنکه اسیر دستان توست ولی این تو هستی که جان خود را به جان او گره زده و پیرو بازی های او می شوی و او در مسیر زندگی اش تو را به جایی می برد که تو در آنجا فقط یک نقطه هستی بر بالای واژه تنهایی !

شاید ماهی هم از تلخی زهر اشکهای چکیده شده در تنگش مسموم شد !

دنیا می توانست به هر آنچه غیر از این بدل باشد ، ولی نمی دانم چرا حکمت خدا اینگونه بوده ، و ما هم باید در برابر آن مهر خاموشی بر لب و دل های خود بزنیم ! می توانست چیزهای دیگری آزاد باشد و چیزی دیگر گناه !

کاش تو بودی و من اینگونه نبودم شاید می توانستیم در کنار هم در آن باغ رویایی که تو با دستان خود مهیا کرده بودی ، عشق را بازیچه بلوغ احساسمان می کردیم !

در آن باغ تو برایم سیب می چیدی و من از قرمزی آن ، سرخی شادی گونه هایم را می ساختم !

و هیچوقت چشمانم خیس وصال دیگران نبود !

/ 0 نظر / 12 بازدید