روز بیست و پنجم : بخشش

 

" به نام خدا "

سلام

هرگز فکرش را هم نمی کردم سرآغاز نامه ام این قدر ساده باشد، فکر میکردم باید همه حرف ها و احساسی که می خواهم بیان کنم را در همان واژه اول ادا کنم.

این نامه بارها نوشته شد، ولی اکنون که همه چیز رنگ واقعیت به خود گرفته ، نمی دانم که چه می خواهم به تو بگویم ؟!

در این مدت آن قدر با تو در خیالم سخن گفته ام که حرف هایم به انتها رسیده ، همیشه می خواستم از احساسم با تو بگویم ولی مطمئن نبودم که پذیرای احساس من هستی یا نه ؟! نمی دانم در دنیای تو آدمی مثل من با احساسش جایی برای حیات دارد یا نه ؟! می ترسیدم احساسم را بیان کنم که بار دیگر مورد تمسخر و بی معرفتی قرار گیرم !

احساسم نسبت به تو مسخره نیست ، مگر دوست داشتن مسخره است ؟! همه انسانها در طول زندگیشان به دنبال این احساس هستند ولی زمانیکه با این احساس مواجه می شوند ساده ترین واکنشی که نشان می دهند مسخره کردن است !

اکنون می خواهم بگویم در زندگی چیزهایی وجود دارند ولی دیده نمی شوند ، این دیده نشدن دلیلی برای نبود آن ها نیست ، شاید ما نمی خواهیم و یا حتی نمی توانیم آن ها را ببینیم !

امیدوارم تو فقط بتوانی احساس مرا ببینی ، مطمئن هستم این احساس را به ذاته قبول داری ولی اینکه چه کسی این احساس را نسبت به تو داشته باشد را شاید قبول نکنی !

به تو حق می دهم ، من به همه به غیر از خودم حق می دهم !

یک سال است که می خواهم تو را پیدا کنم و از تو طلب بخشش کنم ، کار زیبایی نکردم ، برای همین است که در آتش آن می سوزم و یک کلمه " بخشش " می تواند این عذاب را تمام کند و مرا به آرامش برساند!

لطفا مرا دیوانه خطاب نکن ؛ چون مرا و احساسم را نمی شناسی. مرا مردم آزار ندان ؛ چون اگر این چنین بود در آتش عذاب وجدان نمی سوختم !

مرا ببخش آرشام عزیزم ! بگذار لطف تو پایان کابوس هایم باشد!

می خواستم سرتاسر این نامه را فقط از لحظات دلتنگی ام برای تو ، از اشک های بی دریغی که به خاطر دوست داشتن تو ریختم پُر کنم ولی دیگر فرصتی باقی نمانده ، اندک فرصت باقی مانده را فقط می خواهم صرف خواهش کردن از تو برای بخشش خود کنم !

اگر لازم باشد آن قدر اشک می ریزم که سوی چشمانم برود ولی تو مرا بخشیده باشی !

روزگاری خود را سرزنش می کردم که چرا همانند دیگران احساس و فکر نمی کنم ولی زمانی است که خوشحالم این چنین نیستم! در دنیای من جایی برای نفرت آز آدم ها وجود ندارد ! هنوز می توان قلبم را با اشک هایم شست و شو دهم ، هنوز می توانم دستانم را به طرف دستانی که به من نیاز دارند دراز کنم!

حتما معنی زهرا را می دانی ؛ یعنی درخشان ! می خواهم همیشه احساسم را همانطور که دیدی درخشان نگه دارم ، هر روز می خواهم برای رسیدن بیشتر و نگه داشتن آن احساس تلاش کنم !

برای دفاع کردن از احساسم نسبت به تو نمی دانم چه باید بگویم ، جمله ای از فروغ فرخزاد را پیدا کردم که گویی وصف حال همه باشد :

" کـــــــــــــــــــــــــــاش

دل ها آن قدر پاک بود

که برای گفتـــن

دوستت دارم

نیازی به قسم خوردن نبود "

فردی که حامل نامه ام برای توست ، فرشته ای است که در زندگی ام حضور پیدا کرده ، کسی که می خواهد مرا به آرامش برساند ، خواستم در بین خودمان از او یاد و تشکر کنم ، کسی که باعث شد شهامت نزدیک شدن به تو را پیدا کنم !

باز هم در انتها از تو می خواهم که مرا ببخشی ، من به گناهی ناخواسته دچار شدم ، گناهی که به خاطر غم و تنهایی انجامش دادم !

بارها از تو خواستم که بروی و خود را اسیر من نکنی ولی تو از این کار امتناع کردی و هر روز مهر خود را بیشتر در دلم نشاندی ، این جدایی برای من بیشتر از هر کسی سخت بود ، چون تو تمام آن چه که می خواستم بودی ولی می دانستم که نمی توانم تو را داشته باشم و از همان اول محکوم به جدایی بودم !

آرزوی من برای تو همیشه سلامتی و شادی و زندگی سرشار از خوشبختی بوده و هست چون تو را دوست دارم چه تو مرا ببخشی و چه حلال نکنی !

دوست دار تو

/ 1 نظر / 5 بازدید
نسرین

سلام خیلی مشتاق بودم کتابتونو کامل داشته باشم و بخونم .مطمئنم سرشار از احساس و عاطفه ای ناب هست( از محتوی نمونه هایی که گذاشتین پیداست)