روز بیست و سوم : حس مبهم

برای مهسای عزیزم، دخترک گل فروشی ، که برایم همیشه یادگار حضور عشقی پاک خواهد بود ، عشقی که هرگز فرصت دیدار نزدیک او را پیدا نکردم و تو مهسا همه ی خاطره من از آن عشق هستی !

شعر زیر رو برای تو می نویسم مهسا ،خیلی دلم میخواست خودم آن را برایت زمزمه کنم ولی هیچوقت فرصت نشد!

تو به این معصومی ،تشنه لب آرومی
غرق عطر گلبرگ ، تو چقدر خانومی

کودکانه غمگین ، بی بهانه شادی
از سکوتت پیداست ،که پر از فریادی

همه هر روز اینجا ، از گلات رد میشن
آدمای خوب هم ،این روزا بد میشن

توی این دنیایی که برات زندونه
جای تو اینجا نیست ،جات توی گلدونه

غرورمو ببخش ، حضورمو ببخش
منم یه عابرم ، عبورمو ببخش

تویی که اشک تو شبیه شبنمه
همیشه تو نگات یه حس مبهمه

همین لحظه همین ساعت همین امشب ، که تاریکی همه شهرو به خواب برده

یه سایه رو تن دیوار این کوچه س ، تویی و یک سبد گل های پژمرده
همه دنیا به چشم تو همین کوچه س ، هوای هر شبت یلدایی و سرده
کجاس اون ناجی افسانه دیروز ، جوونمرد محل ما چه نامرده

غرورمو ببخش،  حضورمو ببخش
منم یه عابرم ، عبورمو ببخش

تویی که اشک تو شبیه شبنمه
همیشه تو نگات یه حس مبهمه

چه صبورانه تحمل می کنی ، غفلت بی رحم ما رو دخترک
ما داریم گلاتو آتیش میزنیم ، تو داری با التماس میگی :کمک ،کمک

غرورمو ببخش ، حضورمو ببخش
منم یه عابرم ، عبورمو ببخش

تویی که اشک تو شبیه شبنمه
همیشه تو نگات یه حس مبهمه

/ 0 نظر / 15 بازدید